آنتونى شرلى ( مترجم : آوانس )
71
سفرنامه برادران شرلى ( فارسى )
بعد از آن پدر آن شخص آمد و از پادشاه خواهش كرد كه پسر خود را ببرد . پادشاه گفت بگذاريد همينجا بماند تا از گرسنگى بميرد . هر كس پيش او بيايد او هم به همين سياست گرفتار خواهد بود . خلاصه بعد از اينكه سه روز به انواع عيش و خوشگذرانى به سر برديم از قبيل كشتى گرفتن مردمان برهنه و جنگ شتر و قوچ و گاو كوهى و خرسبازى جنگ گاو نر و غيره بهسمت شهر معروف اصفهان روانه شديم . از قصبههاى متعدد عبور نموديم ولى هيچ كدام از آنها قابل تذكر نيست . مگر يكى از آنها كه معروف است به قهرود . و در آنجا اهل شهر از ما پذيرايى خوبى كردند و يك شبانهروز در آنجا گذرانديم . و باز راه خود را امتداد داديم . و در عرض راه به شكار قوش و شكارهاى ديگر مشغول بوديم . خلاصه بعد از سه روز رسيديم به سه فرسخى اصفهان و شب را در آن جا گذرانديم . پادشاه با اركان و اعاظم خود در آنجا ماندند . صبح روز بعد مقارن ساعت نه مهيا شديم كه به حضور شاه برسيم . بعد از طى كردن يك ربع فرسخ در درهاى سربازهاى شاه را ديديم كه سى هزار نفر بودند كه به استقبال شاه آمده بودند . همينكه شاه را ديدند ، از كرناها و طبلها چنان صدايى برخاست كه گويى آسمان و زمين بههم خورد . در اينجا هم سرهاى زياد بر روى نيزه زده در جلو مىبردند . بعد از اينكه شاه با آنها چند كلمه خطاب كرد آنها به رديف صف كشيده ، بعد از اردوى شاه روانه شدند . دو فرسخ به شهر مانده اهل شهر به قدر ده هزار نفر با لباسهاى مزين به استقبال آمدند . زمين را از تافته و حرير فرش كرده بودند كه پادشاه از روى آنها بگذرد .